تبليغاتX
سیمرغ

سیمرغ

سیمرغ نیزتانسوزدزندگی دوباره نخواهدیافت

 

سلام

بعداز روزها اومدم

اومدم تا بگم از دادن امتحان ارشد ناامید شدم

توی تابستون بکوب داشتم می خوندم که یکی از رفقا خبرم داد که گرایشی که بنده در حال خواند اون بودم به دلیل عدم مجوز از طرف وزارت علوم حذف شده

اره حذف شده

جالب اینجاست که یکی دیگه از گرایشای مورد علاقه ی بنده هم منابعش کلا تغییر کرد

بابا ایول به شانس

حالم حسابی گرفته شد یعنی داغون شدم

از طرفی ازدواج موفقم و از طرفی دلداری بچه ها که من میتونم با معدل وارد دوره ی کارشناسی ارشد بشم منو اروم تر کرد

تا اینکه به دانشگاه اومدم بعد از کلی سر و صدا دادن بابت تغییر منابع و حذف گرایش سیاست گذاری عمومی با جواب قانع مسولین برخورد کردیم که همه میگفتن به هیچ وجه تصمیم گرفته شده تغییر نخواهد کرد

دل بستیم به معدل

که با توجه به شانس بسیار خوب بنده تغییراتی در سیستم رخ داد که بنده را از لیست استعداد درخشانی ها حذف کرد هر چند هنوز امید فراوان دارم اما................

و اما....................

دعایم کنید

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت19:33توسط الهه | |

 

بعد از مدت ها اومدم که فقط یه چیز بگم

اونم اینه که

خدایا ممنون بابت هدیه ی ارزشمندت

شکر شکر شکر

مثل همیشه بهترین را به من دادی

ممنون

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت18:37توسط الهه |

سلام به همه دوستان عزیز.

فصل فصل امتحانات شده و من هم شدید جو گرفتتم و می خوام بشینم درسام و بخونم.

امتحانات این ترم یه طرف

امتحان ارشد هم یه طرف

اینه که حسابی سرم شلوغه

با عرض پوزش.

احتمالا تا مدت ها نتونم به روز شم و بهتون سر بزنم.

متاسفانه یکی از ضعف های من اینه که خیلی استرس دارم و می ترسم این کار دستم بده

هر چند دارم به خودم تلقین می کنم که من سرشار از اعتماد به نفسم و هیچ استرسی ندارم

((((((چیه نیگا می کنی من می تونم و هیچ اضطرابی ندارم))))))))))))))))

اینم اخر و عاقبت ما

                  

راستی یادتون نره ما رو دعا کنیدا.

ما محتاج دعای شما بزرگواران هستیم.

 

اینم دعایی که با چند بار خوندنش مشکل ما حل میشه.

الهی ادرکنی پاسا ترمی به نمرتی دهی و دوازدهی و حفظا من مشروطی و فلجا استادی و لغو امتحانی  و بحق برفا و الودگی جدا.

یا علی...............

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت12:7توسط الهه | |

 

 

 

سفربه یزد-میبد

بعداز لغواردوی کرمانشاه قرار بر این شدکه بچه ها رو به اردوی یزد ببریم

روز سه شنبه ۲۲/۲/۸۸ساعت ۲۰:۵۵راه اهن

ـ همه اومدن نکنه کسی جامونده باشه مواظب باشین حتما داخل کوپه های خودتون سوار بشین

نگرانی واضطراب ومهم تر از ان هرج مرج همه مارا اشفته کرده بعداز هماهنگی با برخی از بچه ها الحمدالله مشکل بلیط وکوپه ها حل شد و سفر یزد ما شروع شد

داخل کوپه شروع کردیم به دست زدن واذیت کردن وخاطره تعریف کردن هرچند یه حواسیم به این بود که کسی کمبودی نداشته باشه به هر حال مسئول بودیم وهزار در دسر

روز چهارشنبه ساعت ۵صبح یزد

اول رفتیم مهدقران تا بچه ها هم استراحتی کرده باشن وهم صبحونه ای زده باشن و هم وسایلشون رو یه جایی گذاشته باشن

خیلی جالبه بچه ها حتی به مهد قران هم رحم نکردن اونجا با روشن کردن اسپیکر وبلند کردن صداش شروع کردن به دست زدن و..ناگفته نماند که حرمت اونجا رو کاملا نگه داشتن

دیدن از اثار باستانی یزد شروع شد اما متاسفانه چون من مدام حواسم به کارای اجرایی بود و باید بچه ها رو جمع وجور میکردم ومواظب می بودم کسی از بچه ها جانمونه یا راه رو اشتباهی نره واسه همین نه تنها از خیلی جاها دیدن نکردم حتی اسم خیلی جاها رو هم متوجه نشدم

 ولی خداییش یزد شهری بسیار زیباوسنتی بودبامردمانی فوق العاده مذهبی ومهمون نواز

یادمه نزدیک یکی از اماکن باستانی یه پسر بچه ۷-۸ساله جلوی چندتا دختر رو گرفته بود واونا رو سرزنش می کردکه چرا حجابشون رو رعایت نمی کنن واز اینکه دانشجو بودن اما به امور مذهبی بی توجه بودن ابراز تاسف میکرد

بعداز رفتن به اسکان اصلی یعنی مهمان سرای دانشگاه یزد که دانشگاهی بسیار زیبا وبزرگ بود راهی بازدیدازدیگر مکان های باستانی یزد شدیم

داخل یکی از خونه های سلاطین یه حوض بزرگ و پر اب بود ماهم که عشق شیطنت بودیم رفقا رو جمع کردیم ونقشه کشیدیم که عاطفه رو بیاندازیم داخل اب خیلی باحال بود هر کاری کردیم حریف زور عاطفه نشدیم و جلو همه بچه ها که حالا حواسشون به ما بود کلی ضایع شدیم

روز پنج شنبه عصر مهریز

داخل مهریز نیز به اثار باستانی سری زدیم وبعداز خوردن شام که مهمون امام جمعه اونجابودیم وپس از مستفیذ شدن از هوای بسیار خوب اونجاراهی یزد شدیم ناگفته نماند توی مهریز تپه شنی وبالا رفتن از تپه وبا سرعت هزار پایین اومدن از اون ومهم تر از همه با کله زمین اودن جونی دوباره به جمع ماداد 

جمعه میبد

میبد شهری بسیار سنتی هست که هنوز بافت قدیم اش را حفظ کرده و مردمانی فوق العاده سنتی و مذهبی داره

داخل میبد از برج کبوتر خانه. نارین قلعه .چاپارخانه شاه عباسی و....دیدن کردیم

شب جمعه هم بعداز خوندن زیارت عاشورا با رفقانشستیم به مشاعره کردن البته اشتباه نکنین این مشاعره از اون مشاعره هابود هر شعر وجمله ای که فی البداهه سر زبونمون میومد و می گفتیم مثلا یکی از بچه ها باهر حرفی که براش می افتاد یه فامیلی می ساخت و میگفت فلانی بایدبرقصه  خلاصه بعداز یه پذیرایی توپ راهی اتاقامون شدیم در کل عشق بود وصفا

 اینم بگم که شبهای یزد بسیار زیبا همراه با داشتن ارامشی وصف نشدنی بوداگه این خاطره خوب از اب در نیومد به خاطر اینه که محدثه بالای سرم نشسته ومدام نق میزنه که پاشو بریم

اینم از سفر به دل کویر

 

 

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت12:11توسط الهه | |

گفتند وزن و قافيه تعطيل مي‌شود
قحطي استعاره و تمثيل مي‌شود
قوت گرفت شايعه، مي‌گفت بعد از اين
هر صورتي به آينه تحميل مي‌شود
حتي خبر رسيد که از سردي هوا
گل‌دسته چند ثانيه قنديل مي‌شود
پرگار تا نود درجه رفت ناگهان
مژده: شعاع دايره تکميل مي‌شود
يک حوريه به قالب انسان حلول کرد
از اين حلول هر چه که تشکيل مي‌شود
در مصرعي خلاصه کنم حرف خويش را:
زهرا به قلب فاطمه تنزيل مي‌شود
از آن شبي که روي زمين کرده‌اي نزول
هر آيه با شئون تو تحليل مي‌شود
تو چشمة شگفتي و انجير مي‌دهي
تحريف قطره‌هاي تو انجيل مي‌شود
گاهي درخت مي‌شوي و ميوه‌هاي تو
خامش غذاي سفره ی جبريل مي‌شود
تو سيب مي‌شوي و تو را ميل مي‌کند
سرخي گونه‌هاش که تکميل مي‌شود
تو مي‌شوي خديجه و او با وجود تو
حس مي‌کند به آمنه تبديل مي‌شود
وقتي شما شدي نخ تسبيح قطره‌ها
هم مشرب فرات ، لب نيل مي‌شود
وقتي تو اي الهه ی دريا غضب کني
ماهي بال‌دار ، ابابيل مي‌شود
طفل تو مبدا همه ی اتفاق‌ها‌ست
هر سال با حسين تو تحويل مي‌شود
اين شعر را ببخش اگر «تو» زياد داشت
خانم ، غزل ، بدون «تو» تعطيل مي‌شود
(رضا جعفري)


+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت14:58توسط الهه | |

نه مرادم . نه مریدم . نه پیامم . نه کلامم . نه سلامم . نه علیکم . نه سپیدم . نه سیاهم . نه چنانم که تو گوئی . نه چنینم که تو خوانی . نه آنگونه که گفتند و شنیدی . نه سمائم نه زمینم . نه به زنجیرکسی بسته و برده ای دینم . نه سرابم . نه برای دل تنهائی تو جام شرابم . نه گرفتار و اسیرم . نه حقیرم . نه فرستاده ای پیرم . نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم .نه جهنم . نه بهشتم . چنین است سرشتم . این سخن را من از امروز نگفتم . نه نوشتم . بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم . حقیقت نه برنگ است و نه بو . نه به های است و نه هو . نه به این است و نه او . نه بجام است و بسو . گر به این نقطه رسیدی بتو سر بسته و در پرده بگویم . تا کسی نشنود این رازگهر بار جهان را . آنچه گفتنه و سرودند تو آنی . خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی . تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی . تو ندانی که خود آن نقطه عشقی . تو اسرار نهانی . همه جا تو . نه یک جای . نه یک پای .همه ای . با همه ای . همهمه ای . تو سکوتی . تو خود باغ بهشتی . تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی . بتو سوگند که این راز را شنیدی و نترسیدی . بیدار شدی . در همه افلاک بزرگی . نه که جزئی . نه چون آب در اندام سبوئی . خود اوئی . بخود آی . تا بدر خانه متروکه هر کس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل و صل بچینی

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت21:0توسط الهه | |

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یك لحظه اول ،
كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
برروی یكدگر ، ویرانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
كه در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ،
كه میدیدم یكی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمانرا
واژگون مستانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت میپذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده ،
پاره پاره در كف زاهد نمایان ،
سبحه صد دانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ،
آواره و دیوانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اكر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش كبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا كه میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یك ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
كه میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم كش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فكری ،
در این دنیای پر افسانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتكاریهای این مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجای او چو بودم ،
یكنفس كی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میكردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت21:1توسط الهه | |

انواع سرکاری های دوستم عاطفه

یه روز برفی که منو عاطفه تنها بودیم ویه جوغمگینی براتاق حاکم بود عاطفه شروع کرد به دردودل

-الهه می خوام یه حقیقتی رو بهت بگم ولی قول بده بین خودمون بمونه راستشوبخوای من بچه که بودم توی یه مهمهونی یه پیرزنه منو دزدید وبرد اون لحظات قشنگ یادمه من توی بغل اون پیرزنه بودم بلند بلند گریه می کردم وهمه فکر میکردن من نوه ی اون هستم به خاطر همین هیشکی کاری باهاش نداشت وشك نكردمنو برد داد به یه خونواده ومقداری پول از اونا گرفت ومن شدم بچه ی اونا.

بعداز این حرفا یه تریپ گریه برداشت ورفت لب پنجره واهنگ میم مثل مادر گذاشت و.......

نمیدونی من چه حالی داشتم داغون شده بودم نمی دونستم چطور میتونم باهاش هم دردی کنم واقعا در حال دیوانه شدن بودم.

-الهی بمیرم الهه که نمی تونم زیاد سرکارت بذارم باهات شوخی کردم ببخشید.

بعدازچند دقیقه با این حرفش اب سردی روی ما ریخت ورفت.

-الوسلام الهه کجایی تورو خدا یه کاری بکن رفیقمون نیست نمی دونم کجاست دلم شور می زنه از ساعت ۱۵رفته حالاهم که ۱۲نیمه شبه چیکار کنم هر دوتا خطش هم خاموشه چه طور پيداش كنم كمك كن.

تند تند به شماره اش زنگ مي زدم اما راست ميگفت هر دوتاش خاموش بود نگران شده بودم مونده بودم چيكار كنم كه يه اس ام اس هم راحتم كرد وهم ...........

شرمنده الهه باز سر كار رفتي

-امروز يكي از پسراي دانشكده ازم خواستگاري كرد اما من اصلا دوستش ندارم وقتي بهش گفتم قصدازدواج ندارم عصباني شد گفت يا با من از دواج مي كني يا من ميدونم وتو

-اي بابا مگه ازدواج زوريه محكم باش نترس يعني چي مي خواي درسايي كه اون توي كلاستون هست وحذف كني اون هيچ كاري نمي تونه بكنه اصلا ازش نترس ولش كن چند روز بهش محل ندي خسته ميشه

-الهه امروزبعداز كلاس اومد سراغم بهش گفتم تو فقط براي من يه هم كلاسي هستي وهيچ ارزشي واسه ي من نداري نزديك بود بزنه توي گوشم با عصبانيت فراوان در كلاس رو محكم بست ورفت من ازش مي ترسم

باور كنين پيش من زارزار گريه ميكرد اشك ميريخت منم مثل اون داشتم ذره ذره اب ميشدم كه اعتراف كرد باز هم منويركار گداشته

ميبينين با دل ساده من چه كارايي ميكنن

خيلي موارد ديگه بود كه من سانسورش كردم شايد يه روزي ادامه اش رو نوشتم

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت18:52توسط الهه | |

 

 

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سوره ی یاسین نخواهد شد

 فریبت می دهند این فصل ها، تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد 

مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگر نه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

 مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سر سنگین نخواهد شد 

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد 

(علیرضا قزوه)

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت19:47توسط الهه | |

و.........

خاطره ی زیارت حرم حضرت عبدالعظیم

-بچه ها بلند شین دیگه. باور کنین اگه نیاین خودم میرما از من گفتن واز شما........

بهاره در حالی که حاضر میشد مدام غرغر میکرد واز ما می خواست که سریع تر اماده شیم ما هم که می دونستیم بدون ماجایی نمی ره سر به سرش می ذاشتیم و حدوودا ۱ساعت بعد کاملا حاضر برای رفتن شدیم

اول قرار بود بریم امام زاده صالح امامن که حسابی دلم هوای حضرت عبداعظیم کرده بود باز با راه حل خودم وارد شدم

-بچه ها مگه نمیدونین زیارت حرم حضرت عبدالعظیم مساوی با زیارت امام حسینه

اون قدر اسم مبارک امام حسین رو اوردم که اونا راضی شدن تغییر مسیر بدن

وبالاخره راهی شدیم

توی راه کلی اذیت کردیم به سروکله ی هم میزدیم وموجب سلب ارامش بقیه ی مسافرا میشدی

اولین پلان

نور صدا ...............حرکت

-اخی بمیرم ایشون نابینا هستن؟ می خواین بهتون کمک کنم

-خانوم بخشد اگه میشه از اون طرف ببرینش اخه اونجا کمتر پله داره

-بابا ایول عجب نابینای خوش تیپی

-خانوم ببخشيد مي تونم ازشون عكس بگيرم

ومن به عنوان خبرنگار هي وسط مي پريدم ازشون عكس مي گرفتم

این اولین برنامه ی ما بود تا عکس العمل مردم نسبت به یه نابینا رو ببینیم یکی از رفقا عینک افتابی زده بود یکی دیگه به اون کمک میکرد ومردم هر کسی عکس العمل خاصی نشون میداد

دومین پلان

توی مترو

-خانوم محترم یه کم وایسا اون طرف تر

 -به شما ربطی نداره هر کجا دوست داشته باشم می ایستم

-چه قدر ادمای بی فرهنگی هستن .یه ذره ادب ونحوه ی برخورد با دیگران رو بلد نیستن

خلاصه دوتا دوتا با هم دعوا میکردیم حتی بعضی مواقع حسابی جومیگرفتمون وصدامون رو بیش بز حدبالا می اوردیم نبودی ببینی چقدراز اطرافیان فحش گیرمون اومد

دیدیم داره گندش در میاد سریع جمعش کردیم خیلی جالب بود حتی یه نفر هم برای حل مشکل ما قدم جلو نگذاشت وقتی داشتیم به این حرکتمون می خندیدیم یه خانومه جلو اومد وگفت ای بابا داشتین بازی می کردین؟منو باش باور کردم فکر کردم واقعا دعوا میکنین هی با خودم می گفتم چرا اینا بس نمی کنن

پلان سوم

 -خانوم وایسا ببینم لطف کن موهات رو بکن داخل خانوم با شما هستم مگه نمی گم روسریت رو بکش جلوتر با شما هستما

-به شما چه ربطی نداره به خورم مربوطه هر کسی رو توی گور خودش می خوابونن به شما ربطی نداره

-خانوم محترم اینجا مملکت اسلامی هست شما هم وظیفه داری قانون اونو بپذیری فهمیدی

-سروان کاظمی سریعا تماس بگیربا مرکز

کاش بودی ومیدیدی عکس العمل مردم رایکی با تعجب می گفت عجب ادمایی هستن ول کن هم نیستن یکی دیگه می گفت ببین نیروانتظامی هستنا دارن جمعشون می کنن

جالب اینجا بود که همین جور که در حال تذکر دادن ودعوا بودیم ماشین نیرو انتظامی اومدواز کنارمون رد شد ماهم با سرعت هزاراز اونجا جیم شدیم

قضیه اینجور بودکه من و دوستم که چادری بودیم به عنوان نیروی انتظامی عمل می کردیم واز اون دوتا که مانتویی بودن می خواستیم شئونات اسلامی رو رعایت کنن

بعداز این همه برنامه ودیدن واکنش مردم رفتیم زیارت

زیارت خوبی بود حسابی چسبید

نائب زیارت شما بودیم

این خاطره کمترین سانسور را داشت

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت17:23توسط الهه | |